روزگاري، يك پرستو در همين نزديكي شهر ما بود. اين پرستو هم مثل بقيه بود و هم نبود. پرستو پرواز را خيلي زود آموخت وبه آن علاقمند شد. طوري كه كم كم پرواز همه زندگي او شد. او خيلي راحت و سبك پرواز مي كرد و آنقدر در آسمان اوج مي گرفت كه درختان محل زندگي اش به سختي قابل تشخيص بودند.
يك روز غروب هنگام فرود احساس كرد بالش را نمي تواند حركت دهد. با سختي فرود آمد و به آشيانه رسيد. ظاهراً اتفاقي نيفتاد اما در واقع پرستو ديگر نمي توانست پرواز كند. يعني ديگر نمي توانست زندگي كند. چيز عجيبي هم نيست چون پرستو با بالهايش زنده است همانطور كه ما با روحمان.
اما شايد شما هم شنيده باشيد پرستوها موجوداتي اجتماعي هستند. اين موجودات در مواقع ضروري به كمك هم مي شتابند و در اينجا هم آنها چون پرستو را باور داشتند آنقدردر كمك پايداري كردند و پرستو را آنقدر پرواز دادند تا در نهايت همه باهم به اوج آسمان، به آن جايي رسيدند كه من يا شما آرزوي آن را داشته ايم.
دوست عزيز،آنچه از طلا باارزشتر است همكاري و كمك است،زيستن براي هم است.
برچسب:
نویسنده: جداوی