تـــوی دلتــ چـــه خبـــر استــ ! - تاریخ: 1391/10/10 ساعت: 15:40
بچـــه کـــه بـــاشیاز “نقـــاشی”هـــایتـــ هـــممــی تــواننــد بـــه روحیـــاتــ و درونیـــاتتــ پی ببــرنـــد ،بـــزرگ کـــه مــی شـــویاز حــرفهـــایتـــ هـــم نمــی فهمنـــد تـــوی دلتــ چـــه خبـــر استــ !
آسمان “جمعه” - تاریخ: 1391/10/10 ساعت: 15:40
دلم آسمان “جمعه” است ، می گیرد و نمی بارد !
دل شکستـــه ... - تاریخ: 1391/10/10 ساعت: 15:40
چـــه شباهـــت عجیبـــی بیـــن ماســـت …مـــن ” دل شکستـــه ام”و تـــو “دل ” شکستـــه ای …
وجدانت راحت… - تاریخ: 1391/10/10 ساعت: 15:40
خبر از من داری؟…خبر از دلتنگی های من چطور؟و آن پروانه های شادی که در نگاهم بودند…خبرش رسیده که مرده اند؟هیچ سراغ دلم را میگیری؟کسی خبر داده که آب رفته ام از خستگی؟مچاله ام از دلتنگی؟آه… که هیچ کلاغی نساختیم میان هموجدانت راحت…خبرهای من به تو نمی رسد…
غــرور... - تاریخ: 1391/10/10 ساعت: 15:40
محـــکم تر از آنم که برای تنــها نــبودنم ، آنچه  که اســـمش را غــرور گذاشته ام ، برایت بــه زمیـــن بکوبــم...
بــاز هــم ،عشـق... - تاریخ: 1391/10/10 ساعت: 15:40
مهربانتـــر از مــن دیــدی نشـــانم بـــده ،کســی که بــارهـا بســوزانیــش و بــاز هــم بـا عشـق نگاهــت کنــد....
منتظــر قطـــار… - تاریخ: 1391/10/10 ساعت: 15:40
دیگراز این شهــر…میخــواهم سفــر کنــم…چمــدانم را بسته ام…اگر خـــدا بخواهــد امــروز میـــروم…نشسته ام منتظــر قطـــار…اما نه در ایستـــگاه…روی ریــل قطــار …
یقین دارم “مـ…ــن” - تاریخ: 1391/10/10 ساعت: 15:40
شک کرده بـودم کسی بین ماست !حالا یقین دارم “مـ…ــن” بین دو نفر بودم !چقدر تفاوت وجود داشت بین واقعیت و طرز فکر من!
قول دادیم . . . - تاریخ: 1391/10/10 ساعت: 15:40
وقــتی دست فــشردیــمو قـــول دادیـــم …فقــــط ،دست ِ تــو مـردانـه بــود...!و … قـــــول ِ من !!
دیگه فردا واسه چی..؟؟؟ - تاریخ: 1391/10/10 ساعت: 15:40
شبامون خیلی بلندن دیگه یلدا واسه چی؟دل همین جور دیوونه اس دل شیدا واسه چی؟؟ما كه از دو روز دنیا ندیدیم غیر دروغامروزم زیادیمونه دیگه فردا واسه چی؟
نهـــایت شب یلـــدا - تاریخ: 1391/10/10 ساعت: 15:40
وقتی که از نهایت شب حرف می زنییلـــدا درست مثل خودت سرد می شود...امســـال هم زنی که تو تنـــها گذاشتــیشدارد برای روح خودش مــرد می شود!!!
یلدای بی ترانه - تاریخ: 1391/10/10 ساعت: 15:40
یلدای بی ترانه ای  وقتی تو نیستی؛در شعر های یخ زده پهلو گرفته است...لطفی کن و دوباره مرا یخ شکن نباش...این عشق با نبودن تو خو گرفته است...!!!زل میزنم به اینهمه یلدای ناتمام...حل میشوم تمام تو را توی هیچکس...حافظ دوباره گفته نمی آیی بی دلیل...بغضی شکسته تر شده حالا نفس … نفس …
لابه لای این شــب دیوانــه - تاریخ: 1391/10/10 ساعت: 15:40
دلــگیر ، زیــر چشــم خدا ، روی ابــرغــمبی هیــچ ارتبــاط به بــاران نشسته امفرقی نمیکنــد چه شبــی چند ساعــت است...از هر پلی که رد شدم آن را شکسته ام !در لابه لای این شــب دیوانــه گــم شدندآن روز های خوب و قشنگی که داشتمیلـــدای پیــروخسته این سال لــعنتیبرداشت آنچـــه را که برایـــت گذاشتم...
بـــوی خــاطــره - تاریخ: 1391/10/10 ساعت: 15:40
میگوینــد: بــاران کــه میزنــد ,بــوی ” خــاک “بلنــد می شــود…امــا ,اینجــا بــاران کــه میزنــد ;بــوی ” خاطــره ” بلنــد میشــود …!
از اول هم هیچ نداشتی ! - تاریخ: 1391/10/10 ساعت: 15:40
نه حرفی برای گفتن …نه امیدی برای ماندن …نه پایی برای رفتن …نه تمایلی برای دوباره ساختن …تواز اول هم هیچ نداشتی !
<no title> - تاریخ: 1391/9/26 ساعت: 21:06
نشستم خوندمشون. سر صبر. با حوصله. وبلاگ چیز خوبی نیست و آرشیوش چیز بدتریه. حالا نه صبر دارم و نه حوصله
سرِ صبر میکشد مرا - تاریخ: 1391/9/26 ساعت: 21:06
به جز کودک درون و دیو درون، من یک "گندش رو دربیارِ درون" هم دارم. که میکشد مرا. میکشد مرا.پ.ن. این وبلاگ بیخاصیت داره هشت سالش میشه. من میگم همون یک کلاس سواد بسشه، "گ.ر.د.ب.د" گیر داده که باید بره کلاس دوم، قربتا الی الله...
رحیل المرافی - تاریخ: 1391/9/26 ساعت: 21:06
خوشحال؟ نه نیستم و حداقل فاصله ی لعنتی ام تا آدمهایی که در حال حاضر میتونند خوشحالم کنند دو هزار کیلومتره.
وِر ایز مای کلوژر آخه؟ - تاریخ: 1391/9/26 ساعت: 21:06
یه آهنگ کشنده ی جر و واجر کننده دارم این روزا که یه جاییش یه چیزی تو قفسه ی سینه م ترقی ترک میخوره هر دفعه که بهش میرسم و هر بار هم فکر میکنم خب دیگه تموم شد، ایندفه میمیرم. نمیمیرم ولی. چرا خب؟ این دقیقن همون جور مردنیه که دلم میخوادا! آی آقا با شمام! یا خانم! نمیدونم. هرچی که هستی! من رو اونجاش بک...
من، او و آدمهایمان - تاریخ: 1391/9/26 ساعت: 21:06
روزایی که با هم مهربون نیستیم به هردومون سختتر میگذره. من و زن سی و یک ساله ای که آدمامون به اسمِ من میشناسنش.